گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۰

 

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکییا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزارهمچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمی‌بینم به خوابدیده گریان من یک شب غنودی کاشکی
از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروزراضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳

 

دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکیآشنایی قصهٔ دردم شنودی کاشکی
خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتیجذبهٔ حسنش مرا از من ربودی کاشکی
ای دریغا! دیدهٔ بختم بخفتی یک سحرتا شبی در خواب نازم رخ نمودی کاشکی
در پی سیمرغ وصلش عالمی دل خسته‌اندبودی او را در همه عالم وجودی کاشکی
چون دلم را درد او درمان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی