گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیممحرم آیینهٔ خورشید از پاس دمیم
دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمرما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم
مدتی آدم گل از نظارهٔ فردوس چیدای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟
در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گلهم ز یکدیگر جدا افتاده و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳

 

از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم

هر دو با هم زاده‌ایم از دهر با هم توامیم

هر دو از پستان فطرت شیر با هم خورده‌ایم

یک صدف پرورده ما را هر دو دّر یک یمیم

میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل

چشم ما این داغ و ما چشم و چراغ عالمیم

جان ما را اتحادی هست با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲

 

از کمال سرکشی عاجزترین عالمیم

همچو مژگان پیش پایی تا به یاد آید خمیم

ذره‌ایم اما پر است از ما جهان اعتبار

بیشی ما را حساب اینست کز هر کم کمیم

بی وفاق آشفتگی می‌خندد از اجزای ما

در کتاب آفرینش جمله خط توأمیم

عالم عجز و غرور از یکدگر ممتاز نیست

گر همه خاکیم و گر افلاک ناموس همیم

تر دماغ انفعالیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی