گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۴

 

گر سنایی دم زند آتش درین عالم زنداین جهان بی‌وفا چون ذره‌ای بر هم زند
آدمی شکل‌ست لیکن رسم آدم دور ازواز هوای معرفت او لاف کی ز آدم زند
این جهان چون ذره‌ای در چشم او آید همیاو نبیند ذره‌ای و چشم را بر هم زند
کم زنی داند ز صد گونه نیارد کم زدنمهر گردون بشکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۱

 

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند
آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند
می خورم من خون به یاد لعل دلداری و هیچ
کس ازین قصه نمی یارد که با او دم زند
لعل جان بخش تو گاه خنده پسته دهان
طعنه ها بر معجزات عیسی مریم زند
نکهت مشک ختا دیگر نیاید خوش مرا
گر صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی