گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

نام خود را تا به رسوایی علم داریم ما

از ملامت‌کی به دل یک ذره غم داریم ما

از قناعت بود ما را دستگاه همتی

چون هما در ظل بال خودکرم داریم ما

بر امید آنکه یابیم از دهان او نشان

روی خود را جانب ملک عدم داریم ما

در حرم‌،‌گه شیخ وگاهی راهب بتخانه‌ایم

هرکجا باشیم بیدل یک صنم داریم ما


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

صورت وهم به هستی متهم داریم ما

چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما

محمل‌ماچون‌جرس دوش‌تپشهای‌دل‌است

شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما

آنقدر فرصت‌کمین قطع الفتها نه‌ایم

عمر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما

می‌توان از پیکرما یک‌جهان محراب‌ریخت

همچوابرو هرسر مو وقف خم داریم ما

دل متاعی نیست‌کز دستش توان انداختن

گرهمه خون نقش بندد مغتنم داریم ما

شوخ چشمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی