گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۱

 

هر زمانت پیش چشم خود تخیل می کنم
یک به یک اسرار حسنت را تامل می کنم
چون بدین خوبی که هستی نقش می بندم تو را
می شوم حیران که بی تو چون تحمل می کنم
نام تو گفتن نیارم فاش مقصودم تویی
گر حدیث سرو یا افسانه گل می کنم
چون زنی تیغم که جان ده بهر تیغ دیگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی