گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹ - در بیان دوستی و دشمنی خلق

 

دوست دشمن گشت و دشمن دوست شد خاقانیاآن زمان کاقبال بی‌ادبار بینی بر درت
تا تو دولت داری آن کت دوست‌تر دشمن‌تر استز آن که نتواند که بیند شاهد خود در برت
پس چو دولت روی برتابد تو را از هر که هستدوست تر گشت آنکه بود از ابتدا دشمن ترت
دشمن معشوق خود را دوست دارد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

 

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت
ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت
رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی
کز ز بهر آن خط مشکین بیاید مسطرت
گر زنم جامه به نیل و یا شوم غرقه در آب
شادیم، زیرا تو خورشیدی و من نیلوفرت
گر بر آیی بر سپهر و یا خرامی بر زمین
آفتاب کشورت خوانند و شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷

 

ما و من ‌گم ‌گشت هرگه خواب شد همبسترت

بیضهٔ عنقاست سر در زیر بالین پرت

اوج همت تا نفس باقی ست پستی می‌کشد

بگذری زین نردبانها تا رسی بر منظرت

ای حباب از صفر اوهام اینقدر بالیدهٔ

یک نفس دیگر بیفزا گر نیاید باورت

آتش این‌ کاروان در هیچ حال آسوده نیست

بعد مردن نیز پروازی‌ست در خاکسترت

کاش از این هستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی