گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶

 

ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکدهبازخر ما را زمانی زین غمان بیهده
جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگاندرد می درده برای درد این محنت زده
درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همیتا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده
محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکارمی چه خواهی ای جوان زین عاشقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۲

 

ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زده
دیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده
آن دهان را در رسوم دلبری کوچک مخوان
راه دل بس بر بزرگ دین که آن کوچک زده
زاستخوان سینه چون تیرت دو نیمه گشته دل
از درون فریاد نصف لی و نصف لک زده
تا رگ جان در تنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۷۹

 

خم می افلاک و جامش آفتاب و ارض عالم میکده
عشق را مِی میشمار و عاشقان را میزده
آینۀ عالم چو خالی از بت موزون ماست
مؤمنم میخوان اگر خوانم جهان را بتکده
ثبت شد تا نام من در دفتر عشّاق او
غیرت زردشتیم دارد بدل آتشکده
کیست آن کو خورده از صهبای عشق آن صنم
آتشی در خانمان و دین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی