گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۶

 

از حلاوت‌ها که هست از خشم و از دشنام اومی‌ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
دام‌های عشق او گر پر و بالم بسکلدطوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
چند پرسی مر مرا از وحشت و شب‌های هجرشب کجا ماند بگو در دولت ایام او
خون ما را رنگ خون و فعل می‌آمد از آنکخون‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۷

 

آب آتش می‌رود زان لعل آتش فام اومی‌برد آرامم از دل زلف بی آرام او
خط بخونم باز می‌گیرند و خونم می‌خورندجادوان نرگس مخمور خون آشام او
حاصل عمرم در ایام فراقش صرف شدچون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام او
گر چه عامی را چو من سلطان نیارد در نظرهمچنان امید می‌دارم بلطف عام او
کام فرهاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۲

 

آن جهانداری که اصل دولت است ایام او
حجت فتح و دلیل نصرت است اعلام او
بشکند ناموس صد لشکر به یک تهدید او
بگسلد پیمان صد دشمن به یک پیغام او
صنع یزدان آن کند ظاهر که باشد رای او
دور گردن آن کند حاصل که باشد کام او
گرچه احکام منجم محکم است اندرحساب
در فتوح و در ظفر محکمترست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی