گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌هاای به زودی بار کرده بر شتر احمال‌ها
شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتابدرفتاده در شب تاریک بس زلزال‌ها
چون همی‌رفتی به سکته حیرتی حیران بدمچشم باز و من خموش و می‌شد آن اقبال‌ها
ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمانچهره خون آلود کردی بردریدی شال‌ها
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

خواجه‌ممکن نیست‌ضبط عمرو حفظ‌مالها

جادهٔ بسیار دارد آب در غربالها

گر همین‌کوس و دهل باشدکمال‌کر و فر

غیر رسوایی چه دارد دعوی اقبالها

سادگی مفت نشاط انگارکاینجا حسن هم

جامه نیلی می‌کند از دست خط و خالها

پیچ و تاب خشک دارد درکمین ما و منت

بر صریر خامه تاری بسته‌گیر از نالها

کوشش افلاک ازموی سپیدت‌روشن است

تاب ده نومیدی از ریشیدن این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی