گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۹

 

آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمدهخورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده
عید مسیحی روی او زنار قیصر موی اودر حلقهٔ گیسوی او صد دل گرفتار آمده
چشم آفت مستان شده رخ طیرهٔ بستان شدهشیراز ترکستان شده کان بت ز فرخار آمده
دلدار من جاندار من شمشاد خوش رفتار منچون دیده در بار من لعلش گهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۱

 

دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمده
نی غلط کردم کدامین دوش هم‌وار آمده
مملکت بخشیم و مملوکیم و در رتبت به ما
از ملایک دم به دم الهامِ بسیار آمده
تا ز خود بیرون نیایی ره نیابی در جرم
کی خرد در منزلِ عشّاق هشیار آمده
عشق ما بازی نباشد عزم سربازی مکن
یار می باید که باشد چست و عیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری