گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۵

 

جانکنیها چیده هستی تا عدم بنیاد من

بیستون زار است هر جا می‌رسد فرهاد من

اضطرابم درکمین وعدهٔ فردا گداخت

دانه افکنده‌ست بیرون قفس صیاد من

نقش تصویرم قبول رنگ جمعیت نداشت

خامه بست از موی مجنون صنعت بهزاد من

سیلیی‌گر می‌کند باگردش رنگم طرف

صدگلستان بهله می‌پوشدکف استاد من

قلقل مینای دل یارب صفیر یادکیست

رنگهای رفته بر می‌گردد از فریاد من

از مقیمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۹

 

هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ من
هر زمان در موجِ خون افتد دلِ ناشادِ من
یا رب از من هیچ یاد آورد آنک از نزدِ‌ او
تا برفتم یک نفس هرگز نرفت از یاد من
جور هجران می‌کشم بر بویِ‌ آن کز وصلِ‌ او
باز بستاند شبی دیگر زمانه دادِ من
عشق هر بارِ دگر بر من اساسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری