فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۶
دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند
نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند
راهی است ناهموار و من با پای چوبی گام زن
سیل سرشک کوهکن خواهم که هموارش کند
فرهاد مسکین را به جان باری است کوه بیکران
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰
شاخ گلم را میل اگر تکلیف گلزارش کند
گل رقص نکهت در چمن برطرف دستارش کند
نظاره ی جانان من در دست نبض جان من
هر دم دوا دردم دلم از چشم بیمارش کند
آیینه را هر صبحدم از عرض حسن محتشم
[...]
رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹
کو عاشق آزاری چو او تا عاشق زارش کند
شاید که درد عاشقی با عاشقان یارش کند
خواهم بتی چون یار من دل گیرد از دلدار من
تا آن چه او در کار من کرده است در کارش کند
غارت کند از یک نظر صبرش ز دل هوشش ز سر
[...]
آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۷
رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کند
وز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند
سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زند
کو چشم مستی کز نگه یک غمزه در کارش کند
چشمت بگو تا ننگرد بر حال دل بهر خدا
[...]
