انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹
یک در فلک از امید من نگشاید
یک کار من از زمانه میبرناید
جان میکاهد غم تو میافزاید
در محنت من دگر چه میدرباید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰
بس راه که پای همتم پیماید
تا مشکل یک راز فلک بگشاید
بس روز سیه که از غلط پیش آید
تا از شب شک صبح یقینی زاید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید
وامروز بقا به عدل میافزاید
آن قهر جهانگیر چنان میبایست
وان عدل جهاندار چنین میباید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲
زلف تو که در فتنه کنون میآید
از غارت جان و دل نمیآساید
وای از شب زلف تو که گر کار اینست
بس روز قیامت که جهان آراید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳
گر بنده ز آب میبترسد شاید
مکتوب تو هم دلیریی ننماید
آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد
باید که یکی جواب از این سو آید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴
تا رای تو از قدح به شمشیر آید
گرد سپهت برین فلک زیر آید
نصرت به زبان تیغ تیزت میگفت
با یار که از ملک بقا سیر آید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵
لایق به جان شاه جهانی باید
زین جمله دهی جملهستانی باید
زین طایفه امن آدمی ممکن نیست
اینها همه گرگند شبانی باید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶
هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم گوهر خورشید نگین را شاید
تا ظن نبری که آن و این را شاید
پیروز شه طغان تکین را شاید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷
وصل تو که از سنگ برون میآید
در کوکبهٔ خیال چون میآید
با هجر همیگوید ازین رنگرزی
من میدانم که بوی خون میآید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸
باری بنگر که چشم من چون گرید
هر شب ز شب گذشته افزون گرید
از چشم ستاره بار خون افشانم
گر چشم بود ستاره را خون گرید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹
با گل گفتم ابر چرا میگرید
ماتمزده نیست بر کجا میگرید
گل گفت اگر راست همی باید گفت
بر عمر من و عهد شما میگرید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰
گفتم ز فراق یاسمن میگرید
این ابر که زار بر چمن میگرید
گل گفت به پای خویشتن برشکنم
بر خندهٔ یک هفتهٔ من میگرید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید
دستی که به دامن قناعت نزدیم
دردا که به دامن مرادی نرسید
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲
گویی که میفکن دبه در پای شتر
تا من چو خران همی جهم بر آخر
گر نه زندت صلاح قواد پسر
من بر ... این سخن زنم ... ی پر
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
گر یاد کند نیم شب از نیلوفر
ناکرده برو تمام رای تو گذر
از آب به خاصیت برافرازد سر
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴
ای عشق به جز غمم رفیقی دگر آر
وی وصل غرض تویی سر از پیش برآر
وی هجر بگفتهای بریزم خونت
گر وقت آمد بریز و عمرم به سر آر
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار
وامروز غم جدایی و فرقت یار
ای گردش ایام ترا هر دو یکیست
جان بر سر امروز نهم دی باز آر
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶
در دست غمت دلم زبونست این بار
وین کار ز دست من برونست این بار
وین طرفه که با تو نرد جان میبازم
دست تو بهست ودست خونست این بار
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷
دل محنت تازه چاشنی کرد آخر
سوگند هلاک جان من خورد آخر
عشقی که فرود برد جهانی به زمین
میجست و هم از زمین برآورد آخر
انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸
بر من شب هجر تو سرآید آخر
این صبح وصال تو برآید آخر
دستی که ز هجران تو بر سر دارم
از وصل به گردنت درآید آخر
