سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۵ - حکایتِ عابد با شوخدیده
زباندانی آمد به صاحبدلی
که محکم فروماندهام در گلی
یکی سِفله را ده درم بر من است
که دانگی از او بر دلم ده من است
همه شب پریشان از او حال من
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه
یکی روبهی دید بی دست و پای
فروماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد؟
بدین دست و پای از کجا میخورد؟
در این بود درویش شوریدهرنگ
[...]
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت
نه خوردی، که خاطر بر آسایدش
نه دادی، که فردا بکار آیدش
شب و روز در بند زر بود و سیم
[...]
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان
چنین نقل دارم ز مردان راه
فقیران منعم، گدایان شاه
که پیری به دریوزه شد بامداد
در مسجدی دید و آواز داد
یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست
[...]
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
یکی تشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختند از سرایی به سر
همیگفت شولیده دستار و موی
[...]
سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا
شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان
یکی بود در کنجِ خلوت نهان
مجرّد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دستِ حاجت به خلق
سعادت گشاده دری سویِ او
[...]
سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟
مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفت
[...]
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان
پسر چون ز ده بر گذشتش سنین
ز نامحرمان گو فراتر نشین
بر پنبه آتش نشاید فروخت
که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت
چو خواهی که نامت بماند به جای
[...]
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۶ - حکایت
در این شهر باری به سمعم رسید
که بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
پریچهره هرچ اوفتادش به دست
[...]
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۸ - حکایت
یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
[...]
سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در ستایش شمسالدین حسین علکانی
ای محافل را به دیدار تو زین
طاعتت بر هوشمندان فرض عین
آسمان در زیر پای همتت
بر زمین مالنده فرق فرقدین
از مقامات تا ثریا همچنان
[...]