گنجور

 
۱
۲
۳
۴
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱

 

من گفت نیارم که تو ماهی صنما

روشن به تو گشت ماه و ماهی صنما

من شاهِ جهان مرا تو شاهی صنما

فرمانت‌ْ روا بهر چه خواهی صنما

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲

 

از مشک نگر که لاله بنگاه گرفت

زو طبع، غمی دراز و کوتاه گرفت

بر ماه به شست زلفکان راه گرفت

گیرند به شست ماهی او ماه گرفت

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۳

 

شنگرف چکانیده تو را بر شکر است

مشکین زلفت شکسته گِردِ قمر است

حورات مگر مادر و غلمان پدر است

کاین صورت تو ز آدمی خوب‌تر است

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۴

 

بشکفته گلی‌ست بر رخِ فرخِ دوست

نی نی گل نیست، آن رخِ فرخِ اوست

همچون گل سرخ پوستِ آن برگ نکوست

هرگز دیدی که سرخ گل دارد پوست؟!

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۵

 

ابروت به زه کرده کمان آمد راست

مژگانت چو تیر بر کمان آمد راست

ما را ز تو دلبری گمان آمد راست

ای دوست، تو را پیشه همان آمد راست

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۶

 

چون می‌گذرد کار، چه آسان و چه سخت

وین یک دم عاریت چه ادبار و چه بخت

چون جای دگر نهاد می‌باید رخت

نزدیک خردمند چه تابوت و چه تخت

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۷

 

آفاق به پای آه ما فرسنگی‌ست

وز آتش ما سپهر دودآهنگی‌ست

در پای امید ماست هر جا خاری‌ست

بر شیشهٔ عمر ماست هرجا سنگی‌ست

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۸

 

گفتم: صنما دلم تو‌ را جویان‌ است

گفتا که لبم درد تو‌ را درمان‌ است

گفتم که همیشه از مَنَت هجران است

گفتا که پری ز آدمی پنهان است

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۹

 

گل بر رخ توست و چشم من غرقه به آب

من تافته و زلف تو پیچیده به تاب

زلف تو بر آتش است و من گشته کباب

بی‌خواب من و نرگس تو مایهٔ خواب

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۰

 

کی عیب سر زلف بت از کاستن است؟

چه جای به غم نشستن و خاستن است؟

روز طرب و نشاط و می خواستن است

کآراستنِ سرو ز پیراستن است

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۱

 

آن زلف که او به بوی مرزَنگوش است

گه بر جَبَه است و گه به زیر گوش است

زین باز عجب‌تر آن لب خاموش است

زو شهر و جهان به بانگِ نوشانوش است

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۲

 

معشوقهٔ خانگی به کاری ناید

کاو دل ببَرَد رخ به کسی ننماید

معشوقه خراباتی و مطرب باید

تا نیم‌شبان آید و کوبان آید

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۳

 

جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد

وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد

نقاش چو نقش تو نیاراید به

دیدار تو باز دل گروگان گیرد

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۴

 

زلف تو کمندی‌ست همه حلقه و بند

خالی نبُوَد ز حلقه و بند کمند

آن چاه بر آن سیم زنخدانت که کَند؟

ور خود کندی مرا بدو در که فکند؟!

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۵

 

تا نسْرایی سخن، دهانت نبُوَد

تا نگْشایی کمر، میانت نبُوَد

تا از کمر و سخن نشانت نبُوَد

سوگند خورم که این و آنت نبُوَد

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۶

 

آن لب نمزم گرچه مرا آن سازد

زیرا که شکر چون بمزی بگدازد

چشمم ز غمانش زرگری آغازد

تا بگدازد عقیق و بر زر یازد

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۷

 

گفتم: چشمم ز بس کز او خون آید

از لاله به رنگ و سرخی افزون آید

گفت: آن‌همه خون نبد که بیرون آمد

کز رنگ رخم اشک تو گلگون آید

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۸

 

از بوسه تو مرده با روان تانی کرد

وز چهره دل پیر جوان تانی کرد

رخ گاه گل و گه ارغوان تانی کرد

وز غمزه فریب جاودان تانی کرد

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

ای ماه سخنگوی من ای حورنژاد

از حسن بزرگ، کودکِ خُرد نزاد

در سِحر به دلبری شده‌ستی استاد

این ساحری از که داری ای دلبر یاد؟!

۲ بیت
عنصری
 

عنصری » رباعیات » شمارهٔ ۲۰

 

حورات نخوانم که تو را عار بُوَد

حورا برِ تو نگارِ دیوار بُوَد

آن را که چنین لطیف دیدار بُوَد

حقا که بر او عشق سزاوار بُوَد

۲ بیت
عنصری
 
 
۱
۲
۳
۴
 
تعداد کل نتایج: ۷۷