مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱
قصاب چنانکه عادت اوست مرا
بفکند و بکشت و گفت کاین خوست مرا
سر باز به عذر مینهد در پایم
دم میدمدم تا بکند پوست مرا
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۲
دی گفتمش آن خوش پسر درزی را
کز بهر خدا خوش ببُرا، درزی را
گفتا که قبای وصل ما مینخری
گفتم که به جان همی خرم درزی را
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۳
ای ترک پسر به حرمتت ننگریا
ما را به کنار خویش در ننگریا
بر بنده اگر کار چنین ننگریا
ای دیده تو زار زار بر ننگریا
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۴
حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
تا من بسحرگهان بیایم بشتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۵
با خلق به داوری بود قاضی چرخ
وز علم و عمل بری بود قاضی چرخ
بر مشته اگر میبرید نیست عجب
ز آنروی که مشتری بود قاضی چرخ
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۶
گفتی که مرا بیتو بسی غمخواره است
بی رشوت و پاره از توأم صد چاره است
گر رشوه طلب کنی مرا . . . رشوه است
ور پاره طلب کنی مرا . . . پاره است
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۷
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست ز هرچه نیست نقصان و شکست
پندار که هرچه هست در عالم نیست
وانگار که هر چه نیست در عالم هست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۸
جانا دل مسکین من این کی پنداشت
کز وصل توام امید بر باید داشت
آسوده بدم با تو فلک نپسندید
خوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۹
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشت
بر گل رقمی بنفشه بیگاه نبشت
خورشید به بندگیش میداد خطی
کاغذ مگرش نبود و بر ماه نبشت
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۰
در طاس فلک نقش قضا و قدر است
مشکل گرهیست، خلق ازین بیخبر است
پندار مدار کین گره بگشائی
دانستن این گره به قدر بشر است
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۱
در طاس فلک جرعه شادی و غم است
گه محنت و دولتست و گه بیش و کم است
آسوده دلی بود که هر جرعه چرخ
نوشید و ننالید اگر جمله دم است
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۲
در دایرهای که آمد و رفتن ماست
آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند در این جهان یک دم راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۳
در عالم عشق تا دلم سلطان گشت
آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود مشکل خود خود دیدم
از خود چو برون شدیم راه آسان گشت
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۴
دریای سرشک دیده پر نم ماست
و آن بار که کوه بر نتابد غم ماست
در حسرت همدمی بشد عمر عزیز
ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۵
چون ابر به نوروز رخ سبزه بشست
با باده لعل کن سر عهد درست
کین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۶
هنگام صبوح، گر بت حور سرشت
پر می قدحی به من دهد بر لب کشت
هر چند که از من این سخن باشد زشت
سگ به ز من ار هیچ کنم یاد بهشت
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۷
چون با دل تو نیست وفا در یک پوست
در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست
بس بس که شکایت تو ناکرده بهست
رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۸
در عالم جان خطبه به نام خط اوست
صبح دل عشاق ز شام خط اوست
تشبیه خطش به مشک می کردم، عقل
گفتا، غلطی، مشک غلام خط اوست
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۹
تا شاه رخت ملک بهاری بگرفت
هر یک ز میانه پیشکاری بگرفت
شد غمزه وزیر و ابرویت حاجب خاص
لعلت ز میانه آبداری بگرفت
مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۲۰
این خوش پسران که اصلشان از چکل است
سبحان الله سرشتشان از چه گل است
شیرین سخن و شکر لب و سیم برند
یارب که چنین آب حیات از چکل است
