رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱
حسن را با رخ تو پیمان است
مشک را با گل تو جولان است
کار ما را به زلف خویش ممان
زآن که شوریدهای پریشان است
در ضیافتسرای انده تو
[...]
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
بازی عشق ما به کوی افتاد
راز در دست گفتوگوی افتاد
جوی دل چون عظیم تنگ آمد
آب رازم برون جوی افتاد
شربت وصل از کجا چو کنون
[...]
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳
دیدی که مرا چرخ ز صدر تو جدا کرد
تا در حق من چرخ چنین قصد چرا کرد
افتاد دگر باره به دست غم و فرقت
جانی که مرا خدمت صدر تو عطا کرد
دی دیده من قدر لقای تو ندانست
[...]
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴
ابر تیره است نگارا می روشن باید
بس کند چهره تو گر گل و سوسن باید
گر من از تو طمع باده روشن دارم
اولا آبم نزدیک تو روشن باید
بند مشکین سر زلف تو چنانم کرده است
[...]
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵
کسم در راز تو محرم نیاید
کسم در درد تو همدم نیاید
ز یکدم سوز عیشم گر بخواهی
چنان نبود که صد ماتم نیاید
تو چندان جهد کن تا عاشق آیی
[...]
رضیالدین نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶
نزهت عرصه این خلد مثمن بینید
بر فروغش حسد چشمه روشن بینید
برج ان خوشه گندم را کاندر فلک است
از فراق شرفش دانه ارزان بینید
از عبیر است نه از خاک از آن کاکنون خود
[...]
