نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱ - آسمان
شب لطیف و ماه تابان دلبر است
باد مشکین زمین پر زیور است
مرغ هوشم میپرد اندر سما
در فضای نور پاش جانفزا
گه شود همراه و یار اختران
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۲ - زبان دل
میکند هردم طبیعت در جهان
راز خود را شرح و اعلان و بیان
گه بگوید با زبان قیل و قال
گه به گفتار مجسم، گه به حال
راز ها گوید به گل باد صبا
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۳ - نوبهار
نوبهارا! دلکش و جانپروری
دختر نازکتن و سیمین بری
روی خندان طبیعت روی توست
بوی باغ و بوی گلشن بوی توست
بر زمین ما فرستادت خدا
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۴ - شکوفه
مدتی کاین مهر بالای مُنیر
وین زمین و ماه هم بودند اثیر
وان زمان، که شمس و ماه و این زمین
دود بودند و تنی شد آتشین
شد زمین و مه جدا از آفتاب
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۵ - بلبل
هر یکی از اختران تابدار
در میان آسمان نور بار
گشته خاموش و گشاده دیدگان
گوش داده بر یکی راز نهان
ماه تابان در میان بسترش
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۶ - صبر و امید
ای زمان رفته! حسرت پروری
دلخراش و تلخ و ماتم آوری
از تو این دل جز به آه و درد و زار
جز به اندوهی ندارد یادگار
هر مصیبت کز دلم بگذشته است
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۷ - ماه
از کجا میآیی با چندین شکوه
میشوی ناگه پدید از پشت کوه
گاه پیدا، گاه پنهان میشوی
گه سیاه و گاه تابان میشوی
گاه رویت پر نشاط و پُر جمال
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۸ - عشق
ای فروغ عشق! بی تو زیستن
بدترست اندر جهان از نیستن
از دل پر درد من هرگز مرو
لحظهای از خاطرم غایب مشو
چون که با تو این دلم خو کرده است
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۹ - فلسفه
بامدادان که زمین و آسمان
خرمند و شادمان و دلستان
یابه وقت چاشتگاهان بهار
کز حرارت هرکسی گیرد کنار
نغمهٔ خود را کند گنجشک ترک
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۰ - زمستان
این جهان آیا چرا ویران شده است؟
جمله عالم کلبهٔ احزان شده است!
نوبهار اکنون کجا رفت از زمین؟
از چه آفت گشت گیتی همچنین؟
بلبلان و گلشن و لحن و سرد
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۱ - بر مزار خواهران و برادران
ای گل تر بلبلان را ترک کُن
تا بگویم با تو من یک دو سخُن
یاد میدارم که گشتی ناپدید
پار و باز امسال چون این دم رسید
رونما گشتی زالطاف بهار
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۲ - آفتاب
اختران با یکدیگر غمزه کنان
میشوند آهسته آهسته نهان
اندک اندک نور غالب میشود
ظلمت شب محو و غایب میشود
کبک می پوید میان سنگسار
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۳ - بر لب جوی
جویبارا! دلنواز آواز تو
زار و راز و ناز و باز و تاز تو
این دلم را گرچه محزون میکند
لیک باز آن حزن ممنون میکند
میروی گه پیچ پیچ و گه درست
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۴ - زمین و مردم
این زمین خاک پوش، ای مردمان
اختریست از اختران آسمان
در میان آسمانان میرود
در فضا مانند مرغان میرود
پارهایست از شمس تابان منیر
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۵ - وداع
الوداع، ای دوستانم الوداع
الوداع، ای دادرانم الوداع
الوداع، ای دشت و کوه و رودبار
ای زمین، ای مرغزار، ای سبزه زار
ای سما، ای آفتاب، ای اختران
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۶ - یتیم
چون به یادم آید احوال یتیم
در دلم می آید اندوهی عظیم
مادر و خواهر ندارد در جهان
نی پدر، نی دادر و نی خانمان
بینوا و دردمند و بی کس است
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۷ - وطن
ای وطن! همواره ما را دلبری
مادری و خواهری و دادری
بر ترینی از همه سوی زمین
بهترینی از همه روی زمین
مادرم همواره رویت دیده است
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۸ - به کنار دریا
ای یم فرح فزای دلگشا
نزد تو یابد دل و جانم صفا
آب های این جهان از تو نمی
جمله ایشان عیسی و تو مریمی
آن چه میبینم چو دود و چون خیال
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۱۹ - در مرگ دختر
ای دریغا! ای دریغا! دخترا!
دلفریبا، دلستانا،دلبرا!
بیتو ماندم، بیتو ماندم در جهان
خاک شو ای دهر دون، وی آسمان
نرگس باغ جهان پر زیب و تاب
[...]
نعیم فراشری » دیوان تخیلات » بخش ۲۰ - ایضا در سوگ دختر
آسمان افکند دورم از دیار
تاکند مهجور و زار و دلفکار
تانهد بر اشتیاقم اشتیاق
بر فراق غربتم دیگر فراق
تیر هجران را نمییابم سپر
[...]
