گنجور

 
نعیم فراشری

بامدادان که زمین و آسمان

خرمند و شادمان و دلستان

یابه وقت چاشتگاهان بهار

کز حرارت هرکسی گیرد کنار

نغمهٔ خود را کند گنجشک ترک

خواب و آسایش گزیند زیر برگ

یا به هنگامی که نجم آتشین

از افق غمزه کند پیش زمین

یا دمی کز برد و سرمای شدید

بارد از ابر سیه برف سفید

یا دمی دیگر که باران بر زمین

بارد و باشد پر از عنبر زمین

با خصوص آن وقت، کز لطف بهار

پیر فانی جهان گردد نگار

رنگ و بوی و نغمه و زیب است دهر

خوب و خندان است‌و روشندل سپهر

زندگان را جان و دل پر آرزوست

هرچه‌ دارد این زمین درگفت وگوست

فام ناب آسمان فرخ فزاست

چهرۀ دلجوی دنیا دلگشاست

هوش بی‌آرام من درجُستجوست

در نبرد و پرسش و در گفت وگوست

چه، کجا،کی که، زچه وچون وچند

لیک از هر سو ببیند ریش‌خند

این طبیعت را کند زیر و زبر

تا بیابد یک تشان و یک اثر

این همه اجسام و این احکام چیست؟

کائنات بی سر و انجام چیست؟

می‌کند تفتیش حال این صحوف

راز حکمت آزمای این حروف

این همه اجرام و این انوار چیست؟

این همه ادوار و این اسرار چیست؟

هرچه می‌تانیم دانستن نمی‌ست

وین طبیعت بی‌کنار و بن یمی‌است

مرغ هوش من بدین بحر عظیم

اوفتد در ورطه پر باک و بیم

می‌شود سست و بماند بی‌پناه

در میان عجز و ریب و اشتباه

می رود با وجد و عشق و سوز فر

لیک می آید فرو بی پال و پر

ای طبیعت! کُنهِ تو مردم نیافت

گر چه بسیار اندرین وادی شتافت

 
 
نسکبان اندروید