گنجور

 
اسیر شهرستانی

می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفت

لب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت

از دل خون شده ام یاد تو وحشت آموخت

همچو طوطی که در آیینه سخن یاد گرفت

کار توفیق نیفتاد به استادی کس

کی کسی پیشه دیوانه شدن یاد گرفت

باعث زمزمه پیرایی دیوانه مپرس

دید در خواب خوش آن چشم و سخن یاد گرفت

چقدر خنده به فهمیدگی عالم زد

هر که یک حرف ندانسته ز من یاد گرفت

شکوه دل شکنی های تو را بس که اسیر

کرد با خویش ندانسته سخن یاد گرفت