گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷۱

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

گرفته عشق او دستم دگر بار

ز دست عقل وارستم دگر بار

به صد دستان گرفتم دست ساقی

بزن دستی که زان رستم دگر بار

به عشق چشم مست می فروشش

به حمدلله که سرمستم دگر بار

ببستم بر میان زنار زلفش

چو زلفش توبه بشکستم دگر بار

چو دانستم که غیر او دگر نیست

ز غیرت غیر نپرستم دگر بار

مرا گر هست هستی هستی اوست

ز خود فانی به او هستم دگر بار

روان برخواستم از یار و اغیار

خوشی با یار بنشستم دگر بار

به سرمستی لبش را بوسه دادم

لب خود را از آن خستم دگر بار

به کنج صومعه در بند بودم

شکستم بند را جستم دگر بار

ز خود بگسستم و پیوست گشتم

از آن گویم که پیوستم دگر بار

حریف سید سرمست اویم

ز جام عشق او مستم دگر بار



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فال حافظ