گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

بیا از بود و از نابوده بگذر

از این دردسر بیهوده بگذر

ز غیرت غیر او از دل به در کن

ز غیرش چون من فرسوده بگذر

وسیله گر تو را عقل است بگذر

ز مقصودی و از مقصوده بگذر

از این دنیای بی حاصل چه حاصل

مشو آلوده و آسوده بگذر

اگر داری هوای گنج شاهی

ز پول قلب سیم اندوده بگذر

بد اندیشی اگر گوید تو را بد

تو نیکی کن سخن نشنوده بگذر

حریف سید سرمست ما باش

ز فرمان خود و فرموده بگذر