گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

راه شرابخانه را می دهمت نشان دگر

گوش کن و به جان شنو گفتهٔ عاشقان دگر

علم بدیع عارفان گر هوست بود بیا

تا که معانی خوشی با تو کنم بیان دگر

جام میست جسم و جان

گر تو ندانی این سخن تن دگرست جان دگر

گر به وجود ناظری هر دو یکیست در وجود

ار به صفات مایلی این دگر است و آن دگر

هر نفسی خیال او نقش دگر زند بر آب

از نظر خیال ما آب شود روان دگر

پیر هزار ساله ای گر برسد به بزم ما

از دم روح بخش ما باز شود جوان دگر

عاشق و مست و واله ام همدم نعمت اللهم

همچو منی کجا بود در همهٔ جهان دگر