گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند

ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند

همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد

میخانه را ندیده بزم خدا چه داند

حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند

از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند

از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست

هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند

گوید که ماجرائی با رند مست دارم

رندی که مست باشد او ماجرا چه داند

نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست

هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند

سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله

اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند