گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

تو را اهل نظر خوانم گرت منظور او باشد

نظر باز خوشی باشی چو منظورت نکو باشد

خیالش نقش می بندم به هر صورت که پیش آید

کجا غیری توان دیدن چو هر چه هست او باشد

ز آب چشم ما دایم بود خوش روی ما تازه

چو خوشروئی که پیوسته چو ما با آبرو باشد

بیا و خرقهٔ خود را به آب می نمازی کن

چو جان ما گرت میلی به سوی شست و شو باشد

در آن حضرت که غیر او نگنجد غیر او غیری

چه جای این و آن دارد چه قدر ما و تو باشد

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

نیاید عقل اگر آید مگر خواجه ولو باشد

بیا از نعمت الله جو مرادی را که می خواهی

که کام دل از او یابی تو را گر جستجو باشد