گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۲

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت

جانم فدای او که تمام جهان گرفت

این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت

داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت

گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال

بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت

نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب

شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت

پیران روزگار چو می نوش می کنند

با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت

مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست

دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت

سید چو دید بنده که هستم غلام او

بگشود او کنار و مرا در میان گرفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور