گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

بی درد دل ای دوست دوا را نتوان یافت

بی رنج فنا گنج بقا را نتوان یافت

تا عاشق و رندانه به میخانه نیائی

رندان سراپردهٔ ما را نتوان یافت

تا نیست نگردی تو از این هستی موهوم

خود را نشناسی و خدا را نتوان یافت

آئینهٔ دل تا نبود روشن و صافی

حسنی نتوان دید و صفا را نتوان یافت

خوش آب و هوائی است می و کوی خرابات

خود خوشتر از این آب و هوا را نتوان یافت

درویش و فقیریم و ازین وجه غنی ایم

بی فقر ، یقین دان که غنا را نتوان یافت

چشمی که نشد روشن از این دیده سید

بینا نبود نور لقا را نتوان یافت