گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

عمریست تا دل من با بیدلان نشسته

خوش گوشه ای گرفته در کنج جان نشسته

رندی حیات جاوید یابد که از سر ذوق

مستانه در خرابات خوش با مغان نشسته

سلطان عشق بنشست برتخت دل چو شاهی

تختی چنین که دیده شاهی چنان نشسته

خوش بلبلی است جانم کاندر هوای جانان

نالد به ذوق دایم در گلستان نشسته

گر عاشقی ز خود جو معشوق خویشتن را

زیرا که او همیشه با عاشقان نشسته

بر گرد قطب یاران پرگاروار گردند

سرگشته در کناره او در میان نشسته

رندی چو نعمت الله جوئی ولی نیابی

برخاسته ز عالم بی خان و مان نشسته