گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » قصاید
 

بنازم جان روح افزای سید

بنازم صورت زیبای سید

همه اسرار او دارد کماهی

بنازم آن دل دانای سید

توان دید آفتاب هر دو عالم

به نور دیدهٔ دانای سید

سر افرازی کنی در دین و دنیا

گرت در سر بُود سودای سید

به نزد همت ما هفت دریا

بود یک قطره از دریای سید

ز سید غیر سید من نجویم

ندارم هیچکس بر جای سید

محمد سید و سادات عالم

شدند از جان و دل مولای سید

برای ما نباشد هیچ مخفی

اگر باشیم ما بر رای سید

شِکر ریزی کنی در مصر معنی

به صورت گر خوری حلوای سید

ز سِر سینهٔ بی کینهٔ او

شدم واقف من از ایمای سید

دم جان بخش از عیسی طلب کن

ز موسی جوید و بیضای سید

غلام سیدم از جان و از دل

به خاک پای بی همتای سید

به فردا می دهد امروز وعده

بنازم وعدهٔ فردای سید

دو چشم نعمت الله نور از او دید

که باشد روز و شب مأوای سید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فال حافظ