گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم

نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم

برای ساختن هانه بهر سکانش

تمام خاک رهش را به آب گل کردم

گسست رشته جانم چو از کشاکش عشق

به عقد زلف تو آن رشته مشتغل کردم

ز سرخ رویی اگر لاله دم زدی در باغ

به خون دیده ز روی تواش خجل کردم

هلاک شاهدی ای جان مکن به تیغ جفا

بکش به خنجر مژگان که من بحل کردم