گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

چو جان خیال لبش در درون بگرداند

درون پرده دلم را به خون بگرداند

اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را

فسون چشم تواش با فنون بگرداند

خرد که موی شکافد به فن و دانش و هوش

قضای سابق و تقدیر چون بگرداند

طبیب درد سر خود همی دهد هیهات

که با دوار دماغ این جنون بگرداند

چو شاهدی به رخت عشق از فسانه نباخت

چگونه رخ ز غمت با فسون بگرداند