گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت

کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت

هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد

گوییا غیر از دل ما یار غمخواری نیافت

زاهدا زرق ریا در کوچه رندان مپوش

کین متاع آنجا بسی بردند و بازاری نیافت

چون خط و قد و رخت دل در گلستان ارم

سبزه و سرو و گلی و طرف گلزاری نیافت

دل به تنگ آمد ز درمان طبیبان چون کنم

او مگر چون شاهدی در عشق تیماری نیافت