گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

خوشا شب تا سحر با او نشسته

فروزان شمع و رو در رو نشسته

صلاح و عقل را یک سو نهاده

ز غیر عشق او یک سو نشسته

نظر بر قامت چون سرو نازش

به حیرت بر کنار جو نشسته

ز سوز هجر او هر لحظه داغیست

مرا اندر بن هر مو نشسته

نخوانم سوی جنت دیگر ای شیخ

چو بینی بر سر آن کو نشسته

به جان شاهدی چشمت چه ها کرد

به زیر طاق آن ابرو نشسته