گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون

کز گونه تو لاله خجل گشت و دگرگون

زنجیر بود چاره دیوانه ولیکن

ماییم که گشتیم به زنجیر تو مجنون

خطت سپه زنگ چو می برد سوی روم

بر جان من سوخته آورد شبیخون

گفتم که بپوشم مگر این سوز درون را

با آه چه گویم که زند شعله به بیرون

این زرد رخ شاهدی داغ دل ما بود

هم سرخ شد ای شاهدی از دیده پرخون