گنجور

 
شیخ محمود شبستری
 

بر آن رخ نقطهٔ خالش بسیط است

که اصل مرکز دور محیط است

از او شد خط دور هر دو عالم

وز او شد خط نفس و قلب آدم

از آن حال دل پرخون تباه است

که عکس نقطهٔ خال سیاه است

ز خالش حال دل جز خون شدن نیست

کز آن منزل ره بیرون شدن نیست

به وحدت در نباشد هیچ کثرت

دو نقطه نبود اندر اصل وحدت

ندانم خال او عکس دل ماست

و یا دل عکس خال روی زیباست

ز عکس خال او دل گشت پیدا

و یا عکس دل آنجا شد هویدا

دل اندر روی او یا اوست در دل

به من پوشیده شد این راز مشکل

اگر هست این دل ما عکس آن خال

چرا می‌باشد آخر مختلف حال

گهی چون چشم مخمورش خراب است

گهی چون زلف او در اضطراب است

گهی روشن چو آن روی چو ماه است

گهی تاریک چون خال سیاه است

گهی مسجد بود گاهی کنشت است

گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

گهی برتر شود از هفتم افلاک

گهی افتد به زیر تودهٔ خاک

پس از زهد و ورع گردد دگر بار

شراب و شمع و شاهد را طلبکار