گنجور

 
شیخ محمود شبستری
 

حدیث زلف جانان بس دراز است

چه می‌پرسی از او کان جای راز است

مپرس از من حدیث زلف پرچین

مجنبانید زنجیر مجانین

ز قدش راستی گفتم سخن دوش

سر زلفش مرا گفتا فروپوش

کژی بر راستی زو گشت غالب

وز او در پیچش آمد راه طالب

همه دلها از او گشته مسلسل

همه جانها از او بوده مقلقل

معلق صد هزاران دل ز هر سو

نشد یک دل برون از حلقهٔ او

گر او زلفین مشکین برفشاند

به عالم در یکی کافر نماند

وگر بگذاردش پیوسته ساکن

نماند در جهان یک نفس مؤمن

چو دام فتنه می‌شد چنبر او

به شوخی باز کرد از تن سر او

اگر ببریده شد زلفش چه غم بود

که گر شب کم شد اندر روز افزود

چو او بر کاروان عقل ره زد

به دست خویشتن بر وی گره زد

نیابد زلف او یک لحظه آرام

گهی بام آورد گاهی کند شام

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد

بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد

گل آدم در آن دم شد مخمر

که دادش بوی آن زلف معطر

دل ما دارد از زلفش نشانی

که خود ساکن نمی‌گردد زمانی

از او هر لحظه کار از سر گرفتم

ز جان خویشتن دل برگرفتم

از آن گردد دل از زلفش مشوش

که از رویش دلی دارد بر آتش

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دکتر امین لو در ‫۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۰ نوشته:

اشاره به زلف  (ابیات ۷۶۳ تا ۷۷۹)

تعینات و کثراتِ ممکنات با توجه به اینکه موجب مخفی ماندنِ وجه ذات احدیت می شوند، مشابهتی با زلف دارد که موجب اختفایِ رخِ جانان می شود، بنابراین در ابیات بعدی لوازمِ تشبیه و تنزیه این لفظ را با معنای فوق بیان می نماید.

763   حدیث زلف جانان بس دراز است

 چه شاید گفت از آن، کان جای راز است

سخن گفتن از زلف جانان بسیار دور و دراز بوده، در ضبط و حصر نمی آید. درازی زلف اشاره به کثرت، موجودات و تعینات است و وجه مشابهت آن با تعینات این است: همانگونه که زلف، جمال و روی جانان را می پوشاند و موجب اختفای آن می گردد، هر تعینی از تعینات نیز حجاب و نقابی بر روی واحد حقیقی است و باید دانست که هرچه ظهورات الهی به صورت ظاهر بیشتر باشد موجب اختفای بیشتر اوست. چون تعداد تعینات در حد حصر نیست پس این حدیث بسیار دور و دراز است در مصرع دوم می فرماید: «چه شاید گفت که آن جای راز است» یعنی اظهار و ابراز آن اسرار گاهی منجر به فتنه، پریشانی، سرگردانی، طعن و انکار می گردد، بنابراین این اسرار را نمی باید بر نامحرمان فاش کرد.

764   مپرس از من حدیث زلف پرچین

   مجنبانید زنجیر مجانین

شیخ می فرماید: از من که عاشق بی دل هستم، حدیث زلف پرچین و شکن معشوق را مپرس. گرفتاری و آنچه مانع شهود جمال حق است، همین کثرات می باشند و مرغ دل طالبان و عاشقان گرفتار این دام بلاست و بعد می فرماید که زنجیر مجانین عشق و طلب را مجنبانید، چون سلسلۀ زلف معشوق است که سبب پای بندی عاشقانِ دیوانه گشته و نمی گذارد، در هوای وصال محبوب طیران نموده، از اندوه فراق خلاصی یابند.

765    ز قدش راستی گفتم سخن دو ش

      سر زلفش مرا گفتا فُرو پوش

از قد و قامت معشوق که امتداد حضرت الهیت و برزخ بین وجود و امکان است، دوش به راستی سخن گفتم و اعتدال او را ستودم، اما سر زلف معشوق به من یادآور شد که این سخن را فراموش کن و اظهار مکن، چون در عالمِ ظهور، تضاد اسمایی و صفاتی وجود دارد و زلف از غایت درازی، راستی قد را پوشانیده است و سر تا قدم را مستور گردانیده است. لازم به تذکر است که زلف مظهر کثرت و تباین است. هم چنین قید کلمه دوش در مصرع اول به این سبب است حضرت الهیت از جهت ظهور اسماء و اعیان به واسطۀ ظلمت و کثرت مناسبت به شب دارد. در این بیت یک تشبیه ضمنی ظریفی وجود دارد، بدین صورت وقتی عاشق درازی قد معشوق را می ستاید، زلف یار زبان به اعتراض گشوده و می گوید سخن گفتن از درازی قد یار را فراموش کن چون من از قد یار درازترم.

766  کجی بر راستی زو گشت غالب

       وَزو در پیچش آمد راه طالب

کجی، انحراف، و تضادِ زلف بر راستی و اعتدالِ جانان غالب گشته است، یعنی ظهور کجی و تضاد  اسمایی و صفاتی، راستی و اعتدال ذات را که در جمیع ذرات یکسان است مخفی گردانیده است و بدین ترتیب از کجی زلف، راه طالبِ عاشق پر پیچ و خم شده است. به همین جهت است که هر چه می رود به منزل نمی رسد و از قیود و کثرات خلاصی نمی یابد تا به مقام وحدت برسد و از زحمت و رنج سفر بیاساید و به مراد دل برسد.

767   همه دل ها از او گشته مسلسل

       همه جان ها از او بوده مقلقل

همۀ دل های عاشقان صادق در سلسلۀ زنجیرِ معشوق گرفتار گشته اند و مطلقاً خلاصی از این قید ندارند. حتی مجذوبان که صاحب مرتبه جمعند و از تفرقه وارسته اند، گاهی در بند نوشیدن و پوشیدن می باشند، که مستلزم تعین است. در مصرع دوم می فرماید همه جان ها و ارواح به علت گرفتاری در دام زلف یعنی کثرات و تعینات مقلقل یعنی مضطرب هستند چون مانع وصول ایشان به محبوب است. «مقلقل به معنی جوشاندن است.»

768             معلق صد هزاران دل زهر سو

                      نشد یک دل برون از حلقۀ او

قید صد هزاران نمود کثرات است و عدد خاص مراد نیست، یعنی دل های بی شمار هر کدام از هر سویی و به طریقی وابستۀ زلف یار هستند. هر دل هوای دیگری دارد و به واسطۀ حلقه های بی نهایتِ آن زلف، لاجرم حتی یک دل هم برون از حلقۀ آن زلف نیست. به عبارتی دیگر هر دل که هست به هوا و هوس چیزی است و طالب مطلوبی خاص است که به واسطه آن هوا و هوس و مطلوب خاص، از تعین خود رهایی ندارد.

769  اگر زلفین خود را برفشاند

       به عالم در یکی کافر نماند

قبلاً بیان گردید که زلف اشاره به تعینات و کثرات است. در این بیت زلفین آورده و مراد از آن تعیناتِ جلالی و جمالی است، معنی بیت چنین است: اگر تعینات جلالی و جمالی خود را برافشاند و پردۀ تعینات را کنار بزند همان لحظه جمالِ حق که در پس پردۀ تعینات مخفی بود، ظاهر خواهد شد. و همه افراد قادر به رویت جمال او خواهند بود و مشاهدۀ جمال توحید الهی برای همه میسر خواهد گشت، و در این صورت در عالم یک کافر نمی ماند و همۀ مشرکان موحد می گردند.

770             وگر بگذاردش پیوسته ساکن

                نماند در جهان یک نفس مومن

اگر معشوق، زلفِ خود را که عبارت از ظلمتِ کثرات و تعینات است، پیوسته ساکن بگذارد و هرگز حجاب تعینات را از وجهِ وحدت بر ندارد، در همۀ عالم یک نفر مؤمنِ حقیقی که شاهد توحید عیانی گردد، نمی ماند و عالم پر از شرک و کفر می گردد.

771             چو دام فتنه می شد چنبر او

                به شوخی باز کرد از تن سر او

چنبر عبارت از دایرۀ امکانات است که از به هم رسیدن مراتب موجودات ممکن حاصل می شود. شوخی اشاره به جذبۀ الهی است. باز کردن سر زلف از تن، اشاره به ظهور انوار تجلیات وحدت است که در اثنای سلوک و ریاضات به سالکان رو می نماید. در سایۀ سلوک و ریاضتِ سالک، زلف یعنی تعینات کوتاه می شود و تن که عبارت از همان وحدت حقیقی است، نمودار می گردد. پس معنی بیت چنین خواهد بود: چون چنبر او یعنی دایرۀ امکانات، دامِ فتنه و امتحانِ طالبانِ راه معشوق می شد، بنابراین معشوق به شوخی (یعنی جذبه) سرزلف از تن باز کرد و کوتاه گردانید تا جمال وحدتش از زیر نقاب کثرت نموده شود.

772  اگر ببریده شد زلفش چه غم بود

          که گر شب کم شد اندر روز افزود

اگر زلف معشوق بریده شد، چه جای غم و پریشانی است، بلکه موجب شادی است زیرا اگر از شب چیزی کم شد نه آن است که عدم می گردد، بلکه در روز می افزاید. هرچه ظلمت شب که نشان کثرات و تعینات است، کاسته می گردد ظهور روز وحدت زیاده می شود. باید دانست که هرتعینی را دو وجه هست: یکی وجه کثرت و دیگری وجه وحدت، محوشدن وجه کثرت، موجب ظهور وجه وحدتش می گردد و کم شدن وجه کثرت، دلیل بر این نیست که هست نیست می گردد چون هستی دائماً هست و نیستی دائماً نیست و قلب حقایق ممتنع است.

773             چو او بر کاروان عقل ره زد

                به دست خویشتن بر وی گره زد

چون او یعنی محبوب حقیقی راه کاروانِ عقل را زد و بدینسان عقل را از معارفِ کشفی و توحیدِ حقیقی برهنه و عور نمود، به مثابه این است که با دست خود زلف تابدار پر چین را گره زده تا عقل به واسطه ی وابستگی به نقوشِ کثرات و تعینات نتواند راه به توحید حقیقی ببرد. این گره مطلقاً برای عقل گشوده نخواهد شد و دریافت این معنی جز از طریق عشق و محبت و تجرید از ماسوی الله در سایه ارشادِ راهنما و توجه به مولی نمی تواند باشد.

774             نیابد زلف او یک لحظه آرام

                    گهی بام آورد گاهی کند شام

زلف محبوب یک لحظه آرام و قرار ندارد. بیقراری زلف معشوق اشاره به تغییرات و تبدیلات سلسلۀ موجودات است که هر ساعتی به وضعی و نوعی دیگر است. زلف یعنی کثرات از غایت بیقراری گاهی از وحدت دور می شود. و بام می آورد یعنی وحدت ظاهر می شود و گاهی برعکس شام می کند و به غیر از ظلمت کثرت چیزی نمی ماند. بام به معنی بامداد یعنی صبح است که اشاره به نور وحدت است و شام نیز اشاره به ظلمت کثرت می باشد و این هر دو معنی نسبت با سالک دارد یعنی گاهی در دل سالک نور وحدت تابان می شود و گاهی احکام کثرت به قدری در دل سالک غلبه می کند که اصلاً نمی گذارد او مشاهده نور توحید نماید.

775    ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد

             بسی بازیچه های بوالعجب کرد

روشناییِ وحدت آثار و لوازم رخ  و ظلمتِ کثرت، آثار و لوازم زلف جانان است که اولی به روز و دومی به شب تعبیرگردیده است. در این بیت عدد صد دلیل بر کثرت است و مقدار خود عدد صد منظور نیست. بنابراین معنی بیت چنین خواهد بود: هر عاشقی در طی یک شبانه روز صد روز و شب دارد یعنی معشوق در طی روز صد بار به او رخ می نماید که کنایه از روز است، همچنین صد بار زلفش را نمایان می سازد که به مثابه شب است. بدین ترتیب جانان به وسیله تکرر نمایش روی و زلف خود برای عاشقش بازیچه های، عجیب بسیاری دارد.

776             گل آدم در آن دم شد مخمر 

               که دادش بوی آن زلف معطر

می دانیم تمام موجودات و عالم کثرات تعیناتی از اسماء، صفات و ذات الهی اند و انسان به دلیل جامعیت، تعین جامع اسم الله می باشد. مراد از زلف، عالم کثرات می باشد. بنابراین هر موجودی با تعین یافتن یکی از اسماء و صفات الهی  معطر شده است. انسان به دلیل جامعیت با تعین یافتن تمام اسماء و صفات الهی معطر شده است. بنابراین معنی بیت چنین خواهد بود: گل آدم یعنی طینت آدم در آن دم که مخمر و سرشته شد به دلیل جامعیت با بوی آن زلف، معطر گردید یعنی جامع تمام اسماء و صفات الهی گردید. به عبارت دیگر خداوند انسان را در صورت خود آفرید«إنّ الله خلق آدم علی صورته»

777             دل ما دارد از زلفش نشانی

               که خود ساکن نمی گردد زمانی

دل، که خلاصه بنیۀ انسانی است، به مناسبت جامعیت و مظهریت جمیع اسماء و صفات از زلف محبوب نمونه و نشانه ای دارد و هر دم به صفتی و ظهوری تازه، ظاهر گردد و یک لحظه ساکن نمی گردد و آرام و قرار ندارد و در واقع مظهر«کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» می باشد و دایم در ظهور و بروز منقلب است و از این جهت به قلب موسوم گشته است.

778      از او هر لحظه کار از سر گرفتیم 

              زجان خویشتن دل بر گرفتیم

ضمیر او در مصرع اول دل یا زلف است. البته هر کدام که باشد در نتیجه و معنی تغییری بوجود نمی آید. معنی بیت چنین است: سالک به جد و جهد از مراتب کثرات عبور نموده و به مقامات و مراتب کمال وصول می یابد. ولی نگهداشت این حالت بدون کو.شش پایدار نیست، چون به سبب تاثیر لوازم زلف که آشفتگی است و یا به سبب جامعیت دل که میل دارد به حالت اول بر گردد. بنابراین سالک باید هر لحظه کار را از سر بگیرد وجد جهد نماید تا از مراتب کثرات عبور و به مقامات کمال و وصول یابد. در مصرع دوم می فرماید: دل از جان خویشتن بر گرفتیم و این اصطلاحی است که معنای آن از دست دادن فکر و آسایش و سپردن تن به قضا و تسلیم شدن در قبال خواسته های جانان است.

779    از آن گردد دل از زلفش مشوش

          که از رویش دلی دارد پرآتش

دلِ عاشقِ شیدا، دائماً عشق و هوای دیدار روی محبوب را دارد و دل در این عشق و اشتیاق پر آتش است ولی زلف که مراد از آن عالم کثرات است، مانع مشاهدۀ جمال جانان است و نمی گذارد که روی جانفرای جانان به دیدۀ دل گشوده شود، لذا دل دائماً از دست زلف مشوش و پریشان است.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.