گنجور

 
سیف فرغانی

چو دل عاشق روی جانان شود

دل از نور او سر به سر جان شود

از آثار عشقش نباشد عجب

اگر کافر دین مسلمان شود

گر از پرده پیدا کند {آن} دو رخ

جهان چارسو یک گلستان شود

به شب گر ببیند رخ دوست ماه

چو استاره در روز پنهان شود

ز عاشق نماند به جز سایه‌ای

چو خورشید عشق تو تابان شود

نه هر کو سخن‌های عشّاق خواند

به اوصاف مانند ایشان شود

اگرچه خضر آب حیوان خورد

کجا اشک او آب حیوان شود

تو خود را اگر نام موسی کنی

کی اندر کفت چوب ثعبان شود

چو گاوان کشد روزها آدمی

بسی رنج تا گندمی نان شود

اگر دیو خاتم به دست آورد

به رتبت کجا چون سلیمان شود

در این ره تو را زاد جان است و بس

درین حج سمعیل قربان شود

همه آبادانی عالم رواست

گر از بهر این گنج ویران شود

گر این درد باشد در اجزای خاک

زمین آسمان‌وار گردان شود

در این راه عاشق قرین بلاست

برای زدن گو به میدان شود

تو بر خویشتن کار دشوار کن

چو خواهی که دشوارت آسان شود

بلاهای او را قدم پیش نه

وگرچه سرت در سر آن شود

حمل را چه طاقت بود چون اسد

ز گرمی خورشید بریان شود

ترا دشمن و دوست نیک است و نیک

که تعبیر احوال از ایشان شود

به نیکی اگر مصر معمور شد

به تنگی کجا کعبه ویران شود

کسی کِش زلیخا بود دوستدار

چو یوسف به تهمت به زندان شود

به خنده درآید لب وصل دوست

چو محزونی از شوق گریان شود

اگر عشق دعوت کند آشکار

بسی کفر بینی که ایمان شود

تمنای این کار در سیف هست

گدا عزم دارد که سلطان شود

 
 
 
sunny dark_mode