گنجور

 
سیف فرغانی
 

اگر چو خسرو و خاقان سزای تاج و سریری

ترا گلیم گدایی به از قبای امیری

بوقت می گرو و از سپیدرویی خود دان

بزر سرخ خریدن سیه گلیم فقیری

ترا چه عیب کند یار و گر کند چه تفاوت

گر آفتاب کند عیب ذره را بحقیری

چو دوست سایه لطفی فگند بر سر کارت

بروی پشت زمین را چو آفتاب بگیری

ترا سعادت عشقش بپایه یی برساند

که خس دهی بستانند و زر دهند نگیری

اگر سلامت خواهی چراغ مجلس او شو

چو او فروخت نسوزی (و چون) بکشت نمیری

چو آتش آنچه بیابی برنگ خویشتنش کن

چنان مشو که ز بادی چو آب نقش پذیری

مدام در پی او رو که راه عشق بداند

که چشم عقل تو کورست اگر بدیده بصیری

تو نقد خود بد گر کس سپار تاش بسنجد

بسنگ خویش فزونی بنزد خویش کثیری

فطیر عقل تو خامست بی حرارت عشقش

برو بسوز که خامی، برو بپز که خمیری

سخن بقدر تو گویم که طعمه کرد نشاید

طعام مردم بالغ ترا که طفل بشیری

بگوش هوش زمانی سماع قول رهی کن

اگر عطارد ذهنی ور آفتاب ضمیری

چو سیف روز جوانی بعاشقی گذراند

سعادتش برساند چو بخت بنده بپیری

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.