گنجور

 
سیف فرغانی
 

هرگز گلی اندر جهان بی خار نتوان یافتن

دلبر بسی بینی ولی دلدار نتوان یافتن

گرخلق را یاری دهی یارت بسی باشد ولیک

از خلق اگر یاری خوهی کس یار نتوان یافتن

گر بهر خاک کوی خود یار ازتو جان خواهد بده

کآن نقد را زین تیزتر بازار نتوان یافتن

شکرانه ده جان گر ترا گوید سگ کوی منی

وین لطف ازو باری بود هر بار نتوان یافتن

بی عشق دیدن روی او کس را میسر کی شود

چون اهل جنت نیستی دیدار نتوان یافتن

ور چند جان دادی بدو کم کن طمع در وصل او

کآن نیم جو را در عوض دینار نتوان یافتن

ای بر نکویان پادشه چون من ترا یک نیک خوه

چون سیم و زر در خاک ره بسیار نتوان یافتن

ازبهر عشقت در زمان لایق ندیدم هیچ جان

بهر چنین در در جهان دیوار نتوان یافتن

در وصف رویت بلبل است آن گل که گفتی در چمن

زیباتر از رخسار من رخسار نتوان یافتن

آن را که از خمر غمت تلخی بکام دل رسد

شیرین تر از گفتار او در گفتار نتوان یافتن

عاشق بعالم ننگرد در خویشتن هم ننگرد

اندر ردای عیسوی زنار نتوان یافتن

در خوابگاه وصل تو عاشق نخسبد هیچ شب

گر چون خروسش هر سحر بیدار نتوان یافتن

تا سیف فرغانی نظر کرد اندر آن شیرین پسر

شد مست عشق و دیگرش هشیار نتوان یافتن

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.