گنجور

 
سیف فرغانی
 

چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز

که هرکه مست شود با همه بگوید راز

بنهب دست بر آورد در ولایت جان

غمت که از سر دل پای می نگیرد باز

بدرگه تو فرو برده ایم پای ثبات

بحضرت تو برآورده ایم دست نیاز

سپر بر وی درآورد جانم از تسلیم

چو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز

تو رو نمودی و کردند عاشقان افغان

چو گل شکفت برآرند بلبلان آواز

چو گشت دانه خال تو دام دل زین پس

بهر طرف نکند مرغ همتم پرواز