گنجور

 
سیف فرغانی
 

بی تو دل خسته جان نمی خواهد

جان بی رخ تو جهان نمی خواهد

جان میدهد وجهان خود آن تست

دل وصل تو رایگان نمی خواهد

وزآنکه درین بهات سودی نیست

این بنده ترا زیان نمی خواهد

من باتو نشستن آرزو دارم

وین مجلس ما مکان نمی خواهد

آنرا که حدیث تو بدل پیوست

دیگر دهنش زبان نمی خواهد

زهر غم تو بجان خورم زیرا

کآن لقمه جز این دهان نمی خواهد

مشتاق تو در جهان نمی گنجد

سیمرغ تو آشیان نمی خواهد

از دنیی وآخرت تبرا کرد

این ترک بگفت وآن نمی خواهد

هرتیر که عشق راست در جعبه

جز ابروی تو کمان نمی خواهد

برهر که نشانه گشت تیرت را

گر تیغ زنی امان نمی خواهد

منویس ومگوی سیف فرغانی

کین قصه دگر بیان نمی خواهد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.