گنجور

 
سیف فرغانی
 

از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد

تخت بختش پای برکرسی هفت اختر نهاد

حبذا آن عاشق سیار کز صدق طلب

گرد هردر گشت وپیش آستانت سر نهاد

در مقامات ارچه عاشق را مددها کرد عقل

عقل را از عشق قدسی چون توان برتر نهاد

گرچه سوی آسمان همراه باشد جبرئیل

چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد

حرف عشقت نسخهای کفر و دین را نسخ کرد

نام آن نسخه سقیم و نام این ابتر نهاد

از پی احیای اموات و علاج دردمند

عیسی آمد رخت جالینوس را بر خر نهاد

کارداران تواند اندر جهان خاک و آب

ای فتاده آتش عشق تو ما را در نهاد

پرتو خورشید کندر طبع معدن زر سرشت

ابر در باران که در جوف صدف گوهر نهاد

هرکه آمد از جهانداران درین حضرت کسی

کو بنام خویش مهری بر جبین زر نهاد

چون غلامان از برای پایگاه خدمتت

گر ملکشاهست عشقت نام او سنجر نهاد

در ره وصف تو مسکین سیف فرغانی چه گفت

اسب عقلم سم فگند و مرغ وهمم پر نهاد