گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۹

 
سنایی غزنوی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلم بردی و جان بر کار داری

تو خود جای دگر بازار داری

نباشد عاشقت هرگز چو من کس

اگر چه عاشق بسیار داری

ز رنج غیرتت بیمار باشم

چو تو با دیگران دیدار داری

عزیزت خوانم ای جان جهانم

از آنست کین چنینم خوار داری

کسی کو عاشق روی تو باشد

سزد او را نزار و زار داری

دو چشمم هر شبی تا بامدادان

ز هجر خویشتن بیدار داری

شدم مهجور و رنجور تو زیراک

تو خوی عالم غدار داری

ترا دارم عزیز ای ماه چون گل

چرا بی‌قیمتم چون خار داری

نگر تا کی مرا از داغ هجران

لبی خشک و دلی پر نار داری

تو خود تنها جهان را می بسوزی

چرا بر خود بلا را یار داری

بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچ

امید رحمت جبار داری

سنایی را چنان باید کزین پس

ز وصل خویش بر خوردار داری

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.