گنجور

 
سنایی

خویشتن‌داری کنید ای عاشقان! با درد عشق

گر چه ما باری نه‌ایم از عشق‌بازی مرد عشق

ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق از ما به رنج

عاشق آن باید که از معنی بود در خورد عشق

عشق مردی هست قائم گر بر و جان‌ها برد

پاک‌بازی کو که باشد عاشق و هم برد عشق

گَرد عشق آن گاه بینی کآب رخ را کم زنی

آب رخ در باز تا روزی رسی در گرد عشق

خیره‌سر! تا کی زنی همچون زنان لاف دروغ؟

ناچشیده شربت وصل و ندیده درد عشق

ای سنایی! توبه باید کردن از معنی تو را

گر بر آید موکب رندان و بردا برد عشق

 
 
 
مشکلات اینترنت
وحشی بافقی

یارب آن شب کز جهان می‌بست بار درد عشق

برد ازین عالم به آن عالم چه راه آورد عشق

خون او گلگونهٔ رخسارهٔ جور است از آنک

شد شهید و رو نگردانید از ناورد عشق

عاشق مردانه رفت و حسرت سد مرده برد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه