گنجور

 
سنایی

از فلک در تاب بودم دی و دوش

وز غمت بی تاب بودم دی و دوش

با لب خشک از سرشک دیدگان

در میان آب بودم دی و دوش

گاه می‌خوردم گه از بحر دعا

روی در محراب بودم دی و دوش

بی رخ تو در میان بحر آب

با نبید ناب بودم دی و دوش

از کمال هجر در صحرای درد

تیر در پرتاب بودم دی و دوش

صحبت دیدار تو جستم همی

گرچه با اصحاب بودم دی و دوش

بی تو لرزان و طپان بر روی خاک

راست چون سیماب بودم دی و دوش