گنجور

 
صامت بروجردی
 

چرا لباس عزا دوستان ببر نکنید؟

ز ناله عالم ایجاد را خبر نکنید؟

چرا دو دست برای حسین بسر نزنید؟

ز گریه رخنه به بنیاد خشک و تر نکنید؟

بود بهای جنان روز حشر گوهر اشک

برای چیست که تحصیل این گهر نکنید؟

شکسته شد پر و بال کبوتران حرم

چرا چو جغد سر خود به زیر پر نکنید؟

فکنده شال عزا بوالبشر به گردن خویش

چرا ز داغ پسر یاری پدر نکنید؟

به خاک ماریه افتاد جسم شاه شهید

چرا به پیکر صدپاره‌اش گذر نکنید؟

برای حب وطن گر ز کربلا دورید

ز دل چرا به سوی کربلا سفر نکنید؟

گذشت از سر جان شاه دین برای شما

شما چرا به رهش ترک جان و سر نکنید؟

بهار عمر علی اکبرش خزان گردید

چرا هوای گلستان ز سر بدر نکنید؟

به شام زینب دل خون بود خرابه نشین

فغان چرا ز غمش شام تا سحر نکنید؟

به بوسه‌گاه نبی می‌زند به چوب یزید

چرا شکایت او را به دادگر نکنید؟

بپا نموده قیامت ز شعر خود (صامت)

از این قیامت عظمی چرا حذر نکنید؟