گنجور

شمارهٔ ۴۷

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » غزلیات
 

کسی که در صف مستان به احتراز نشیند

چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند

بپاخیز و در این شهر غارت دل و دین کن

تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند

سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت

بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند

همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر

همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند

محبت است که باید چو روح از تن محمود

برون شود بسر طرح ایاز نشیند

هر طرف نکند جلوه‌گر جمال تو از چیست

گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند

دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست

کزین مقدمه (صامت) سخن دراز نشیند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید