گنجور

شمارهٔ ۵ - در مدح حجت الله(عج الله تعالی فرجه)

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » اشعار مصیبت
 

گرفت لشگر دی باز روی کیهان را

نمود طی ورق عشرت گلستان را

خبر دهید ز آشوب دهر مستان را

که تا پذیر شوند آفت زمستان را

به دفع زحمت دی رونق شبستان را

دهند از می و نی بانو ابچینک و رباب

ربیع وصیف و خریف تو شد به غفلت صرف

غنیمت است به فصل شتاء موسم برف

که از حیات ببندیم با حریفان طرف

ببار ساقی گلچهره ظرفهای شگرف

از آن می غنی و از تصور این حرف

بپوش چشم و مشو مضطرب ز بیم عذاب

چو تار زینب و پول عمل بهم بسته

بهم چون لازم و ملزم هر دو پیسته

به فن باده چرا شیخ شیشه بشکسته

نکرده حمل به صحت چگونه دلخسته

قلوب ما چو ز کل جهات وارسته

ز جام پیر خراباتیان شدیم خراب

مرا که بود ز این پیش جان ز تن نومید

ز شرب این میم اصلاً نبود خوف وعید

کنونکه مهر سعادت ز مشرق امید

ز عون فالق الاصباح رخ نمود و دمید

که چون ولادت سعد امام عصر رسید

مرا چه باک ز اندیشه ثواب و عقاب

سمی احمد امی ولی ایزد پاک

قوام هستی ایجاد و انجم و افلاک

ز خاتمیت انباز سید لولاک

به مهدویت موصوف در سراچه خاک

معین دین و دل و باعث نجات و هلاک

که حرف مجملی از وصف اوست چار کتاب

خدیو خطه امکان امام عصر زمان

شریک قرآن هادی انس و رهبر جان

ظهور هستی مطلق خلیفه الرحمن

به روز وحدت واجب نتیجه امکان

ز روی اوست هویدا به قلب اوست عیان

صفات ایزد و علم مهیمن و هاب

ولی امر خداوند مهدی موعود

نظام دهر وصی محمد محمود

بهم زننده قانون ارمنی و یهود

بهر چه هست پدیدار در جهان وجود

دلیل راه به حکم یگانه معبود

کفیل رزق به امر مسبب الاسباب

کف کفایت او کافی طریق سئوال

بیان شافی او مشکلات را حلال

فناکننده شیطان کشنده دجال

مخرب بلد کفر و شرک و بغضی و ضلال

به حفظ سلسله عقل رهبر ابدال

به نظم رشته توحید سرور اقطاب

حکیم گوید و این است کار عقل بصیر

که نیست ماهیت شیئی انقلاب پذیر

کنون چه گویم در حق آن سپهر سریر

که چون خداست به تکوین کائنات خیبر

اگر کنم به خدائیش شبهه زین تقصیر

هزار بار اتوب الیک یا تواب

شهنشا نظر مرحمت به ما واکن

به دهر فتنه و آشوب را تماشا کن

بیا به مسند شرع محمدی جا کن

طریقه نبوی را دوباره احیا کن

ز زنک شرک دل خلق را مصفا کن

ز انتظار برآور دگر دل احباب

تو پشت پرده غیب و جهان و کون و فساد

شد از فساد مهیای سستی بنیاد

ببین تعدی فرعونیان ذوالاوتاد

تمام بی‌خبر از ربک لبا المرصاد

تعال بالعجل ای هادی سبیل رشاد

بزن به پیکر شراره سوط عذاب

نگاهداری دین در کف اندرین اوقات

گرانتر است ز قبض حدیده محمات

کنند دعوی دینداری و به جنب فرات

عصاه امت جد تو ای ستوده صفات

به روز جمعه و هنگام ظهر و وقت صلوه

غریب و تشنه حسین را کشتند بر لب آب

نبودی آنکه ببینی چگونه بی‌کس و فرد

عزیز فاطمه عطشان به شامیان رو کرد

که ای گروه ز ایمان گذشته نامرد

مرا به این همه داغ و فراغ و محنت درد

سه حاجتست تمنا در این زمان نبرد

اگر کنید اجابت مرا ز راه صواب

نخست آنکه برای خدا دهیدم راه

کزین دیار به درد و فغان ناله آه

من ستمزده ا عترت رسول خدا

برم به شهر مدینه به جد خویش پناه

دوم ز تشنگی‌ام شد جهان به دیده سیاه

کنیدم از کف آبی علاج قلب کباب

سوم اگر نشود این دو مطلبم حاصل

به آب رحم سرشته است گر شما را گل

کجا رواست به یک کشته یک جهان قاتل

شده است کار من از زندگی دگر مشکل

چه می‌کنید مرا بیگنه چنین بسمل

بری کشتن من یک به یک کنید شتاب

به حاجت سیم آن گزیده یزدان

سپاه شام ببستند عاقبت پیمان

ولی وفا ننمودند لشگر عدوان

به تیر و تیغ و خدنک سه شعبه و پیکان

به سنگ و چوب و عصا و عمود و نوک سنان

زدند آن قدر از هر طرف که شد بی‌تاب

به جای دوش نبی بر سرزمین جا کرد

عزیز فاطمه بر روی خاک ماوا کرد

مکان به سینه او شمر بی‌سر و پا کرد

ز قلب خیر ناصبر و تاب یغما کرد

سرشک دیده (صامت) روان چو دریا کرد

نمود عالم ایجاد را تمام خراب



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید