گنجور

 
صامت بروجردی

مهِ شعبان گذشت و گشت عیان

پیکِ ماهِ مبارکِ رمضان

ای غزل‌خوانِ من! غزل برخوان

غزلی تازه و به ما مستان

شو به رغمِ حسود، باده‌گسار

کو چنان عُمر و کو چنان اقبال؟

که دگر باره در مَهِ شوال

ز غمِ روزگار، فارغ‌بال

بنشینیم خرّم و خوشحال

صومِ خود را زِ مِی کنیم افطار!

دو سه روزی به روزه مانده که باز

خم شود قامتم ز بارِ نماز

حالیا از پیِ «کلوخ‌انداز»

ساغرِ مِی به گردش آور باز

تا ز کار افکنی مرا یک‌بار

آن‌چنان مست کن مرا از مِی

که شود صومِ من به مستی طی

مِی به ساغر بریز پی‌درپی

با دف و عود و بَربَط و با نی

با بَم و زیرِ چنگ و موسیقار

نه مِیِ دختِ رَز بُوَد غرضم

که بَرَد جوهر و نهد عَرَضم

سستی آرد به درکِ ما‌فَرضم

کاهد از صحت و دهد مرضم

جایِ اقبال، آورد ادبار

خواهم از آن مِیی که کرده خدا

وصفِ او را به «لیلةُ‌الاسریٰ»

عارف و عامی از طریقِ وفا

کرد تفسیر، او خدا به خدا

به مِیِ حُبِّ حیدرِ کرار

علتِ غائیِ جهانِ وجود

مایهٔ اعتبارِ بود و نبود

هر وجودی ز جودِ او موجود

بندهٔ پاکِ حضرتِ معبود

وصیِ خاصِ احمدِ مختار

چمن‌آرایِ گلشنِ وهاب

زینت‌افزایِ منبر و محراب

شرفِ خاک و باد و آتش و آب

باعثِ رتبهٔ اولوا الالباب

مردمِ دیدهٔ اولوا الابصار

موجِ دریایِ قدرتِ احدی

ثمرِ نخلِ هیئتِ صمدی

نعت‌ِ خوانِ نعمتِ ابدی

تحفهٔ زاکیاتِ «لم یلدی»

باد دائم به آن جناب، نثار

ای ولیِ خدا! خدایی کن

یعنی از غیب، خودنمایی کن

در جهان کارِ کبریایی کن

از محبان گره‌گشایی کن

روبهان جمله گشته شیرِ شکار!

کربلا بر حسینت ای سَرور!

تنگ شد آن‌قدر ز جورِ قَدر

که لبِ خشک با دو دیدهٔ تر

شد ز شمشیرِ شِمرِ دون، بی‌سر

دادرس بهرِ وی نبُد دیار

هر چه گفت: ای ستمگران! رحمی

می‌دهم بهرِ آب، جان؛ رحمی

کَس چو من نیست در جهان، رحمی

که به دشمن بَرَد امان، رحمی

سنگ، خون گرید از چنین گفتار

لیک بر شمرِ دون نکرد اثری

گرچه آهش بسوخت هر جگری

یا علی! گر تو داشتی خبری

همچو «صامت» مدام نوحه‌گری

بود کارِ تو تا به روزِ شمار

 
 
 
حمایت مالی از گنجور
رودکی

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

همچو چشمم توانگر است لبم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
دقیقی

زان مرکّب که کالبد از نور

لیکن او را روان و جان ازنار

زان ستاره که مغربش دهنست

مشرق او را همیشه بر رخسار

عنصری

بارگی خواست شاد بهر شکار

بر نشست و بشد بدیدن شار

فرخی سیستانی

ای دل نا شکیب مژده بیار

کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده به ناز

آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده به باغ

[...]

منوچهری

هست ایام عید و فصل بهار

جشن جمشید و گردش گلزار

ای نگار بدیع وقت صبوح

زود برخیز و راح روح بیار

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه