در اوایل به مشک فروشی اشتغال مینمود، شوق سخن او را عنان گرفته بجانب غزالان مشکبوی عنبر موی کشید، باردوی همایون تردد داشت، مردی مصاحب عاشق پیشه است عزم طواف عتبات عالیات نموده بشرف زیارت مشرف شد و از آنجا سفر کرده به شوشتر افتاد، در آنجا جوانی دیده دل از دست داد الحال آنجا بسر می برد و خط نستعلیق بمزه می نویسد و بر سر سخن است . این چند مطلع از اوست
نمیدارد هنوز اندوه تو دست از گریبانم
بلبل بباغ گر سخنی ز آن دهن برد
از شرم غنچه سر به ته پیرهن برد
شمع سان یک شب اگر سر در سرای من کنی
گریه ی بسیار چون شمع از برای من کنی
شب هجران نباشد غیر شمعم یار دلسوزی
بروزم هم نفس آه است، آه از این چنین روزی
در سرایم گر شبی آن ماه تابان سر زند
همچو شمعم شعله شوق از گریبان سر زند
پری رخسار من چون در میان مردمان گردد
چو من پیدا شوم، از پیش چشم من نهان گردد
میشوم پنهان مه من، هر کجا پیدا شوی
زانکه می ترسم ز رسوایی من رسوا شوی
به محنت خانه ام چون آمدی جانان میان واکن
دمی آرام جانم شو میان جان من جا کن
تا ببزم غیر روی آتشین افروختی
آتش افروختی ما را ز غیرت سوختی
خار خار دیدن آن گلعذارم میکشد
گل گل شده از داغ جفایت تن من بین
من بلبل گلزار غمم گلشن من بین
گر، از دل صد پاره ی من نیستی آگه
صد قطره خون ریخته در دامن من بین
عمری است که آن ماه بدل ساخته منزل
روشن اگرت نیست دل روشن من بین
گفتم که چه بو داشته پیراهن یوسف
آن سرو چنین گفت که پیراهن من بین
در خیل بتان دوست بغیر از تو ندارم
دشمن شده غیر تو بمن دشمن من بین
بنمود رخ و جان ز سر شوق سپردم
ای گلشنی از شوق رخش مردن من بین
چه می سازی ز بزم خویشتن محروم عاشق را
چه همدم میکنی با خود رقیبان منافق را
مکن روشندلان را با رقیب تیره دل نسبت
ندارد صبح کاذب روشنی صبح صادق را
چو دادی دل بدلداری مشو از بیدلان غافل
چو عاشق گشته ای باید که دانی قدر عاشق را
نمی دیدیم غیر از مهربانی پیش از این از تو
نمی بینیم اکنون مهربانیهای سابق را
دل و جان گلشنی صرف سگان یار میخواهد
بجان و دل هوا خواه است یاران موافق را
ای شوخ بلا آفت جانی شده ای
از بهر من پیر جوانی شده ای
میخواست دلم سرو روانی زین باغ
نو خاسته ای سرو روانی شده ای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
گل نمی آید بدست این خار خارم می کشد
غزل
غزل دیگر
رباعی
هوش مصنوعی: در آغاز زندگیاش به فروختن مشک مشغول بود. اشتیاق او به سخنسرایی او را به سمت غزالان خوشبو و موهای عطرآگین کشاند. او به دربار شاه نیز میرفت و مردی عاشق پیشه بود. تصمیم گرفت به زیارت مکانهای مقدس برود و پس از آن به شوشتر سفر کرد. در شوشتر جوانی را دید که دلش را ربود و اکنون در آنجا زندگی میکند و خط نستعلیق را به زیبایی مینویسد و در حال گفتوگو است. اینجا چند بیت از اوست.
هوش مصنوعی: اندوه تو هنوز از زندگیام کنار نرفته است. بلبل، اگر در باغ سخنی از آن بگوید، انگار به درد من افزوده میشود.
هوش مصنوعی: غنچه از خجالت خود را در لایههای پیرهن پنهان کرده و شمع مانند، فقط یک شب اگر به خانهام بیایی.
هوش مصنوعی: اگر شب جدایی به خاطر من زیاد گریه کنی، تنها من هستم که مثل شمع در این شبها میسوزم و کسی که دلسوز من باشد، تویی.
هوش مصنوعی: حالم زار است و غمگینم، آهی که در درونم است نشان از ناامیدیام دارد. ای کاش شبی نور آن ماه زیبا بر من بتابد و روزگارم را دگرگون کند.
هوش مصنوعی: من مانند شمعی هستم که شعله عشق از درونم به بیرون میزند و چهره زیبا و پریچهرهام زمانی که در میان مردم قرار میگیرد، خود را نمایان میکند.
هوش مصنوعی: وقتی من آشکار شوم، موجودی که در مقابل من است، فراری میشود و از دیدگان من پنهان میشود. من همچنان در سایه خود را پنهان میکنم، هر جا که تو نمایان شوی.
هوش مصنوعی: من از این میترسم که اگر تو به خانهام بیایی و ماجرای من روشن شود، رسوا شوم. بنابراین، وقتی که به خانهام میآیی، ای عزیز، با احتیاط رفتار کن.
هوش مصنوعی: لحظهای آرامش و آسایش به من بده، در دل من جا بگیر تا دیگر نتوانم به جز چهرهی آتشین تو فکر کنم.
هوش مصنوعی: تو با غیرت خود، آتش عشق را در دل ما شعلهور کردی و ما را از شدت این عشق میسوزانی. دیدن گلی زیبا که مانند خار به دل ما مینشیند، ما را به شدت میآزارد.
هوش مصنوعی: به خاطر رنج و پریشانی ناشی از جدایی تو، حالتی از درد و اندوه در وجودم حس میکنم. در این میان، من مثل بلبل پاییزی در باغ غمهایم به سر میبرم و غمهایم به گلهای خشکیدهای میمانند که دور و برم را گرفتهاند.
هوش مصنوعی: اگر تو از حال و دل shattered من خبر نداری، به این نکته توجه کن که هزاران قطره خون در دل گرفتهام.
هوش مصنوعی: سالیان زیادی است که آن چهره زیبا، مکان روشن و دلپذیری را در دل من ساخته است. اگرچه نور و روشنی در دل من وجود ندارد، اما اگر به آن نگاه کنی، شاید بتوانی آن را ببینی.
هوش مصنوعی: گفتم پیراهن یوسف چه بویی دارد، او که به زیبایی و جذابیتش اشاره میکند، گفت: "به پیراهن من نگاه کن."
هوش مصنوعی: در میان تمام زیباییهای عشق، جز تو هیچ کس را ندارم، و هم اکنون میبینم که غیر از تو، کسی با من دشمن است.
هوش مصنوعی: به خاطر اشتیاق و زیباییات، چهرهات را نشان دادی و من جانم را به شوق تو تسلیم کردم. ای گلشنی، مرگ من از شوق روی تو را ببین.
هوش مصنوعی: به چه چیزی فکر میکنی وقتی عاشق را از جشن و شادی خود دور میکنی و با رقبای فریبکار خود همدم میشوی؟
هوش مصنوعی: افراد روشنفکر و آگاه را نباید با کسانی که دلهای تاریک دارند مقایسه کرد، چون روشنایی واقعی ناشی از حقیقت با نور دروغین قابل تشخیص است.
هوش مصنوعی: وقتی که دل را به کسی سپردی، نباید نسبت به بیخبران از عشق بیتوجه باشی. حالا که عاشق شدهای، لازم است که ارزش و مقام عاشق را بشناسی.
هوش مصنوعی: ما پیش از این فقط مهربانیهای تو را میدیدیم، اما حالا دیگر آن محبتهای گذشته را نمیبینیم.
هوش مصنوعی: دل و جان عاشق به خدمت سگان معشوق میرسد و همیشه به دنبال دوستانی است که با او همراستا و همعشق باشند.
هوش مصنوعی: ای دلربا، تو به خاطر من بلای جان شدهای و حالا به یک جوان سرزنده تبدیل شدهای.
هوش مصنوعی: در دل من آرزویی از زیبایی و نشاط مانند سروهایی جوان و سرزنده است که از باغی نو سر برآوردهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.